












|
نی نیه نازم مامان و بابا و نی نی شون
| ||
|
منو بابایی سال ۲۳/۰۴/۱۳۸۸ ازدواج کردیم خیلی خوشبخت هستیم الان که این متنو واست مینویسم دوسالو۴ماهه که از ازدواجمون میگذره منو بابایی عاشق هم هستیم واسه همین تصمیم گرفتیم که با داشتن تو این عشق رو جاودانه کنیم امیدوارم هر چه زودتربیای پیش مامانو بابا نینیه گلم هنوز خدا تورو به ما نداده اما دعا میکنم [ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام دخمل طلا دیروز مامانی تولدش بود و ۲۵ ساله شد به مناسبت سیسمونیه تو و تولدم گرفتم خیلی خوش گذشت شما هم همش تو دل مامانی داشتی وول میزدی فهمیده بودی که جشن به مناسبت تو هستش الهی قلبونت بشم من اینم وسایل پذیرایی و تزینات خونه
گیفتهای سیسمونیت که خودم درست کردم
این گلم بابای گرفته برامون +۱۰۰تومن پول
اینم عکس کیکت که بابایی به سلیقه خودش گرفته
همه از وسایل تو خوششون اومد الانم یه هفتس مادربزرگات پیشمن بهم میرسن تا شما تپلی بشی حسابی به زور میریزن تو حلق مامانی خلاصه کلی برای شما کادو جمع شده که بعدا عکساشو میزارم تو وبلاگت [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 5:31 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلوم عچقم روز ۵ شنبه رفتم دکتر مامان بزرگم اومد خونمون تا از شرکت بیان سرویس تخت و کمدو نصب کنن منم وقت دکتر داشتم رفتم دکتر وقتی شکممو معاینه کرد و جواب سونو رو دید گفت رشد نینیت کمه منم کلی ترسیدمو جا خوردم
اومدم خونه سرویسات تا ساعت ۹ شب طول کشید تا نصب بشه خلاصه مادربزرگات امون ندادنو سیسمونیتو چیدن دخمل گلم خیلی خوشمل شده ایشالاه که مبالکت باشه و به خوشی استفاده کنی فردا صبحشم عمه محبوبه با عمو سعید اومدن و برات یه هدیه اوردن امیرضا هم ذوق زده اتاق تو بودو از اتاقت بیرون نمیرفت ایشالاه وقتی اومدی با هم کلی بازی میکنید
دست مامان بزرگ و بابابزرگ درد نکنه که کلی زحمت کشیدن بزودی عکس سیسمونیتو میزارم دوست دارم یه عالمهههههه هرچی بگم بازم کمهههههههههه [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
روز ۱۰/۲/۹۰ رفتیم سونو منو بابایی که یهو دیدیم جفت مامان بزرگا هم اومدن خلاصه با این تعدادمون پاشدیم رفتیم سونو دکتر دستگاهو گذاشت همه چیو اندازه گرفت و گفت همه چیز خوبه وزنت ۱۵۵۰ بود ضربان قلبت ۱۴۰ دستت هم زیر چونت بود و داشتی مارو تماشا میکردی کلی از دستت خندیدیم مامانی داشتی با پاهات بازی میکردی قلبون اون شصت پاهات بشممممممم
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:26 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
هوووووووووووورررررررررررررررررا دخمل طلااااااااااااااااااااا مامانی وارد ۲۹ هفتگی شدی گلم دیگه چیزی نموندهههههه چند روز پیش رفتم دکتر تاریخ سزارینو واسه ۸ تیر داد حساب کردم ۷۲ روز دیگه مونده تا بیای پیش ما هوررررررررررررررا
مامانی من هر چی میخورم از گلوم پایین نرفته میپری میگیری بعد از خوردن من انقدر ورجه وورجه میکنی که من هر ۱ ساعت گشنم میشه نوش جوووووونت دخملم ایشالاه گوشت تنت بشه عچقمممممم انقدر بخور که تپل مپل بشییییییییی [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 11:45 قبل از ظهر ] [ مریم و علی ]
پرنسس مامان ۷ ماهشه
پرنسس مامان ۶ ماهشه
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 3:7 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
امروز پرنسس کوشولوی مامان وارد ۲۷ هفته شد دیگه چیزی نمونده عچقم روزها میانو میرن و منو بابایی داریم روز شماری میکنیم برای ورود تو گلم دیگه شکمم گنده شده هر جا برم میفهمن باردار هستم
اینم تصویر ۲۷ هفتگیه شما
مامانی این روزا انقدر لگد میزنی میخوای شکممو پاره کنی بیای بیرون شبا تا صبح که خوابم نمیره از بس نفس تنگی دارم گلم فقط دوست دارم روزا بگذره تا تو زودی بیای پیشم
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 2:52 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
"سال نو مبارک" سلام عچقممممممممممم عیدت مبالککککککک منو بابایی خیلی خوشحال بودیم که امسال سال تحویل کنار ما هستی امسال زمان تحویل سال ساعت ۸:۴۴:۲۷ روز سه شنبه بود وشما هم کنار ما بیدار بودی و داشتی شیطنت میکردی گلم
ایشالاه امسال سال خوبی برای همه مردم باشه و در کنار هم لذت ببرن و شما هم صحیحو سالم بیای تو بغل مامانی که دیگه انتظار سخت شده برامون ایشالاه این چند ماهم زود بگذره گلم
اینم هفت سینی که مامانی درست کرده مامانی برات یه ماهی کوشولو خریده [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 1:12 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سللام فندق مامانییییییییییی چطول مطولی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جدیدا خیلی شیطون شدیا همش تو دل مامانی ورجه وورجه میکنی الهی قلبون شیطونیهات بشم من دیشب اولین بار بود که بابایی لگدای تورو حس کرد کلی خندید اخه هندونه خوردم توهم خوشت اومده بود
راستی رفتم سونوگرافی برای سلامتی شما تو هفته ۲۰ همه چیز خوب و عالی بود ضربان قلبت ۱۵۰وزنت هم ۳۴۰ گرم هنوز نیم کیلو هم نشدی مامانی ۵ کیلو از اول بارداری اضافه کردم گلم
طبق معمول پاهاتو بسته بودی اخه مامان چرا منو سرکار گذاشتی اینم عکس تو
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 2:26 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 3:18 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 2:46 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلامممممممممم عچقمممممممممم چند روز نبودم برات مطلب بنویسم اخه من و تو بابایی رفته بودیم مشهد پابوس امام رضا (ع)
یه روز بابای اومد خونه و گفت که بلیط هواپیما گرفته که بریم مشهد منم خیلی خوشحال شدم بلیط ما واسه سه شنبه ۲۵/۱۱/۹۰ ساعت ۶:۴۰ هم ساعت پروازمون بود
خلاصه همه کارامونو کردیمو راه افتادیم به سوی امام رضا (ع) ساعت ۹صبح رسیدیم مشهدو هتلی که توش مستقر بودیم هتل ملل بود کمی استراحت کردیمو اماده شدیم رفتیم حرم وقتی مامان پاشو تو صحن امام میزاشت شما خیلی خوشحال میشدی چون همش تکون میخوردی........
خلاصه تو اون چند روز که به منو بابایی خیلی خوش گذشت ایشالاه که به تو هم تو شیمک مامانی خوش گذشته باشه بابایی کلی برای شما لباس خریده و متبرک کرده ایشالاه تا به دنیا اومدن تو و بزرگ شدنت امام رضا همیشه نگه دارت باشه گلممممممممم بووووووووووووووووس
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
الان که دارم این متنو برات مینویسم من تو ۱۹ هفته هستم عچقم البته این عکس شیمک مامانی نیست هاااااا شنبه که تو ۱۸ هفته بودم با مامان جونیت رفتیم سونوگرافی الهی قلبونت بشم که دستت زیر چونت بود عچق اخه به چی فکر میکردیییییییی دکتر هر چی خواست دوباره جنسیت شما رو نگاه کنه پاهاتو بسته بودی گلم از بس که دخمل مامان حیا داره
ایشالاه زودتر بگذره ماهها و زودی بیایو مامانو از تنهایی در بیاری
اونوقت منو تو بابایییی حسابی خوشحالیم و خوش میگذرونیممم
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 2:44 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
این تازه دو دستشه گلم مامان جونی برات یه عالمه لباس خوشمل خریده هورررررررا مبالکت باشههههه دخمل نازمممم
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 2:23 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلووووووووووووووووووووووووووم عچقمممممممممممم
مامان دلش برات حسابی تنگولیده دیگه طاقت ندالممممم
یه شب که خونه مادر بزرگ پدریت بودیم اسم شما شد: ادرینا جوووووووون تو عشق مامانو بابایییییییییییییییییییییی
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 2:2 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام فندق مامانیییییییییییییییییی تو تاریخ ۱۰/۱۰/۹۰ منو بابای رفتیم مطب دکتر شاکری برای تعیین جنسیت شما حدس میزنی چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت نینیه شما یه دخمله نازهههههههههههههههههه هوراااااااااااااااااااااااااااا بابای و من خیلی ذوق کردیم و فورا به همه خبر دادیممممممممممممممممم بابا هم گفت واسه شما بزرگترین عروسک دنیا رو میخرهههههههههه قدت ۱۰ سانتی متر و وزنت ۹۷ گرم و ضربان قلبت ۱۴۷ بود گلم بووووووووووووووس
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام مامانی چند روزپیش رفتیم ازمایش غربالگری و سونوی ان تی ما الله همه چیزت عالی بود ضربان قلبت ۱۵۹ و قدت ۴.۵ سانتی متر بود اینم عکس ۱۱ هفتگی شما [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 4:46 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام مامان جون دلم واست تنگ شده بود خیلی وقت بود خونه نبودم واسه همین فرصت نشد باهات حرف بزنم و برات بنویسم تو این چند روزه سرم خیلی شلوغ بود چند روز خونه عمه محبوبه بودم چند روز خونه مامان جون مهری بودم اومدیم خونه واسمون مهمون اومد زن عموهای مامانت با دختر عموهام اومدن کلی هم زحمت کشیدن واسه شما لباسای قشنگ اوردن راستی الان شما تو ۱۱ هفته هستین وتکونای کوچولوتون شروع شده الهی فدای شما و اون وول وول کردناتون بشم من.
اینم یه تصویر از سن الان شما [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 12:33 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام مامانی الهی قربون اون قلب کوچولوت بشم که مثل ساعت کارمیکرد امروز منو باباییو مامان
مهریت رفتیم سونوگرافی برای دیدن ضربان قلبت خیلی قشنگ میزد اون قلب کوچولوت انقدر حس قشنگی بود که بابایی تا شب میگفت دوباره بریم صدای قلبتو دوباره بشنویم عسل مامان ضربان قلبت ۱۵۷ در دقیقه بود تاریخ به دنیا اومدنت هم ۱۸ تیر دکترم گفت همه چیزت عالیه
دومین سونوگرافی مامانو نینی
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 1:30 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام مامانی الهی من فدات امروز رفتم سونو گرافی این اولین سونو گرافیه من بود همینطور اولین باری که من دیدمتاولین سونوگرافی مامانو نینیش
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 8:2 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
اولین لباس بارداری
[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 10:43 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
امروز دو روز از بیبی چک مامان میگذره مامانی رفت ازمایش داد دکتر گفت مشکوک به بارداری هستی مامانی خیلی ترسید اخه بتام ۳۹ بود اما دو روز بعد رفتیم بیمارستان رسالت ساعت ۱۱ شب دوباره ازمایش خون دادم دیگه مثبت شد مامانی بتام ۱۰۰ شده بود هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه به همه گفتیم همه هم ذوق کردند خوشحال شدن مخصوصا خانواده مامانی دومین بیبی چکمم مثبت شد از قبلی پر رنگتر
[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 10:20 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام وروجک مامان الهی مامان دورت بگرده میدونی الان ساعت چنده؟الان ساعت ۷:۲۰دقیقه صبحه مامانی از ساعت ۶ صبح بیداره تا بیبی چک بزاره ببینه نینیه خوشگلش اومده تو دلش یا نه الهی فدات بشه مامانی که تو دلم بودیو نمیدونستم تستم یه ذره کم رنگ بود اما مثبته همون موقع به بابایی هم اس ام اس دادم بابایی هم خیلی خوشحال شد بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس هزار تااااااااا اولین بیبی چک
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 7:32 قبل از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام مامانی چقدر دیر میگذره لحظه ها چقدر انتظار سخته چرا نمیایییییی راستی عسلم روز جمعه ۲۹/۰۷/۱۳۹۰منو ۳تا از خاله هایی که تو نی نی سایت اشنا شدیم باهم قرار گذاشتیم امامزاده صالح همدیگه رو ببینیم.جمعه ۹ صبح رفتیم باهم امامزاده صالح و کلی دعا کردیم
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 4:49 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام عزیز دل مامان .مامانی خیلی دلش تنگ شده واست درسته که تازه یک ماهم نشده اما نمیدونی انتظار چقدر سخته مامانی دیگه بیا .مامانی طاقت نداره پس کی میای ................... شک کردهام...؟ به آمدنش شک نمیکنم! یا اینکه به نیامدنش شک نمیکنم؟ این یوسف من است که در باد میوزد هرگز به عطر پیرهنش شک نمیکنم یک صبح با نسیم میآید به دیدنم به عطر یاس و نسترنش شک نمیکنم خورشید گفته است که یک صبح میرسد هرگز به صحّت سخنش شک نمیکنم بی او پرندهای که به فردای کوچ رفت آوارگی شده وطنش (شک نمیکنم) این چشم انتظاری هر روز غرق اشک یعنی به آمدنش شک نمیکنم
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
سلام نی نی گلم امیدوارم الان که دارم واسه نی نیه خوشگلم می نویسم تو دل مامانیش باشه امروز میخوام تو رو با تمومه کسایی که در اینده میبینیشون اشنا کنم:۱)مامان مریم ۲)باباعلی ۳)خانواده مادری:مامان بزرگ مهری-بابابزرگ عسگر-دایی میلاد-دایی مهدی(متاسفانه تو خاله نداری) ۴)خانواده پدری:مامان بزرگ صفیه-بابابزرگ اسد-عمه محبوبه(متاسفانه عمو هم نداری) ۵)خانواده عمه:عمه محبوبه-عمو سعید-پسر عمه امیررضا که قراره در اینده هم بازی تو باشه . خوب نی نی جونم ما شام خونه عمه محبوبه دعوتیم الانم باید حاضر بشم برم اونجا اگه تو الان تو دل مامانی باشی معنیش اینه که تو هم با ما میای مهمونی خوب دیگه من برم بای بای زودی میام بوس بوس
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 8:43 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
امشب شب شنبه مورخ ۲۲/۰۷/۱۳۹۰هستش و یک شب خاطره انگیز واسه منو بابا چون امشب اولین شب ما هست که تصمیم گرفتیم برای داشتن تو منو بابایی نمازمون رو خوندیم و از خدا طلب یه فرزند سالم وصالح کردیم هم برای خودمون و هم برای همه مامان باباهایی که چشم انتظار نی نی هاشون هستن امیدواریم که خداجون صدای ما رو بشنوه وهر چه زودتر تو رو به ما بده (رب هب لی من لدنک ذریته طیبته انک سمیع الدعا) (رب لا تذرنی و انت خیرالوارثین)
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 5:46 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
نی نی جون بازم شب اومده مامانی دلش هواتو کرده دوست داشت الان کوچولش تو بغلش بود و مامانی واسش لالایی میخوند تا کوچولش راحت بخوابه وخواب فرشته های مهربونو ببینه لالايي ماه و مهتابه
[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 7:15 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
(خداوندا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر) [ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 6:17 بعد از ظهر ] [ مریم و علی ]
|
||